تبليغاتX
صدای دیدار































صدای دیدار

همه چیز بستگی به حال و هوام داره...

میخواستم بمانم

رفتم.

میخواستم بروم

ماندم.

نه رفتن مهم بود و

نه ماندن...

مهم

من بودم

که نبودم.

نوشته شده در دوشنبه 1390/08/23ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط سوگند| |


نوشته شده در یکشنبه 1390/07/03ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط سوگند|

سلام دوستان

دارم محل زندگیمو تغییر میدم.

یه تجربه ی جدید اما سخت.یک استقلال بزرگ که امیدوارم از پسش بربیام.

از این به بعد شاید کمتر به نت دسترسی داشته باشم و دیگه نمیتونم به وبلاگهای دوستان عزیزم کامنت بدم.

گفتم بگم که نگین نگفت و رفت!(واج آرایی رو بدقتین!).


ضمیمه:سرور جان! آدرس ایمیلت رو فکر کنم اشتباهی برام گذاشته بودی.درستشو اگر خواستی برام بنویس.


نوشته شده در شنبه 1390/06/26ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط سوگند| |

گــاهـــی
پـــــروانــه ها هــــم
اشـتـبــاه عـــاشـــــق مـی شـــونــــد

بـجـای شــــمــع
گــــرد ِ چـــراغــهای
بــــے احســـا س خـیـابـــان مـــی میـــرنـــد
 
شباهنگ (ن.ثانی)

نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/17ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط سوگند| |

بیش از اینها ، آه ، آری

بیش از اینها میتوان خاموش ماند

 

میتوان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ، بر قالی 

در خطی موهوم ، بر دیوار

میتوان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند میبارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده  زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک میگوید

 

میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

 

میتوان فریاد زد

با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه

" دوست میدارم "


میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

میتوان تنها به حل جدولی پرداخت

میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف


میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش

دکمهء بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

میتوان چون آب در گودال خود خشکید

 

 

میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز

نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت

میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند

میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت

 

میتوان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

میتوان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

میتوان با هر فشار هرزهء دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

" آه ، من بسیار خوشبختم "!

          

                قسمتهایی از شعر "عروسک کوکی"

                                                                                    فروغ فرخزاد

نوشته شده در شنبه 1390/06/12ساعت 7:37 قبل از ظهر توسط سوگند| |

gameاز سن و سالم گذشته است!

my documents را از بر شده ام...

wordهم دیگر خواستنی نیست وقتی  تنها سکوت بین ما جاریست....

اما برای من...

برای منmy pictureجای امن تری است!

بوی تو را میدهد....

 

ضمیمه:media playerهم دیگر به کارم نمی آید...

وقتی تو نیستیrecycle bin را ترجیح میدهم!!!

 

                                                                         "سوگند"

ضمیمه ی اجباری:  این پست را از جایی کپی نکرده ام!و حاصل ذهن اینجانب است!به همین سادگی و به همین خوشمزگی!!

نوشته شده در سه شنبه 1390/06/01ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط سوگند| |

اهل تی وی دیدن نیستم زیاد...

اما یه جا خوندم نوشته بود: هر 1 ساعت تماشای تلویزیون 22 دقیقه از عمر آدمو کم میکنه!

خبر خوشی بود!!!سعی میکنم بیشتر ببینم.هم کم خرجه هم گناه کبیره نی!!!

 

ضمیمه۱:کاش نگاهت کمی نزدیک تر بود..

ضمیمه۲:داشتم آرشیو وبلاگمو میخوندم...کامنتهای قدیمی...آه...همه چیز عوض شده...

نوشته شده در جمعه 1390/05/28ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط سوگند| |

دور باش اما نزدیک!

من از "نزدیک بودن"های "دور"میترسم...

                                                                   

                                                                          "دکتر علی شریعتی عزیز"

نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/27ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط سوگند| |

خداوندا !

صفر مطلقم!!

هیچم کن!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/26ساعت 3:19 قبل از ظهر توسط سوگند| |

 
 
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم
نوشته شده در دوشنبه 1390/05/24ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط سوگند| |